news





تاثیرات سیاست فرهنگی، فرهنگ سیاسی، ارزشهای اجتماعی در فرهنگ ملی و نقش آنها در استمرار یا نابودی جمهوری اسلامی و تشکیل نظام دموکراتیک ملی چیست؟ (قدم سوم)

 

تاثیرات سیاست فرهنگی، فرهنگ سیاسی، ارزشهای اجتماعی در فرهنگ ملی و نقش آنها در استمرار یا نابودی جمهوری اسلامی و تشکیل نظام دموکراتیک ملی چیست؟ (قدم سوم)

 

پیشگفتار

در رساله پیشین تحت نام قدوم اول، توضیحاتی در خصوص چگونه آماده و تاسیس "جبهه دموکراتیک ملی" برای گذاراز جمهوری اسلامی و تاسیس نظام دموکراتیک ملی در کشور، خدمت تان تقدیم کردم. به دنبال آن رساله دوم را تهیه و نشر دادم که در آن بصورت مشخص تاکید کردم که ما، اپوزیسیون و ملت، نیازمند سازمان و ساماندهی نیروهای مردمی هستیم. این نیاز یک ضرورت مبارزاتی است، تا بتوانیم بر نیروهای سرکوبگر و طرحهای مهندسی شده نهادهای امنیتی نظام حاکم غلبه و از سد آنها بگذریم.

در این رساله، قدم سوم، تاکیدم بر چرائی و نیاز مشخص کردن سیاستهای فرهنگی نظام ، برای مقابله با تحولات دموکراتیک و از سوی دیگر استیلا و کنترل افکار عمومی مردم در جهت تثبیت و ادامه حکمتش بوده ام. آنچه مسلم است ما، اپوزیسیون و ملت، نیز نیازمند تبیین سیاستهای فرهنگی هستیم که ما را در فراهم کردن فضای مناسب "اتحاد"، "ائتلاف" و "یک صدائی" در مقابله به استبداد لجام گسیخته یاری دهد. اما در پرسه تبیین سیاستهای فرهنگی، متاسفانه دشمن ملت و کشور، اهرمهای "بهتر" و "قویتری" در اختیار دارد. اهرمهایی نظیر صدا و سیما، مدارس، آموزشگاه های عالی، انجمنهای "اسلامی"، مساجد و بسیاری دیگر که هر کدام مخربتر از دیگری بر روی ملت و مملکت عمل میکنند.

در این رساله، نظر شما را به رابطه سیاستهای فرهنگی که فراهم کننده فرهنگ سیاسی است و در این فضاست که نظام ،ارزشهای اجتماعی خلق کرده و در نهایت در راستای فرهنگ "تقلید" و "تطبیق" پیش میرود. آنچه برایم مسلم بوده نقش این فرهنگ در بوجود آمدن و استمرار استبداد و خرافه پرستی از دوره قاجاریه تا کنون بوده است. فرهنگی که با ابزارهای قدرت و روشهای بسیار گوناگونی همچون ویروس سرطانی در سلولهای اجتماعی مردم ایران رسوخ کرده و در هر دروه ی شکل و نحوه تخریبش را تغییر داده است. فرهنگی که توانائی "تکامل" و "بازسازی" خودش را به نحوه غیر قابل تصوری داراست.

قصد من از این نوشته روشن کردن این مفهوم است که برای  مبارزه فرهنگی، ما نه توانائی نابودی دیو صد سر جمهوری اسلامی را داریم و نه زمان کافی برای تغییر و متحول کردن فرهنگ ملی مان. همانطور که در طول این رساله مشخص خواهم کرد، تغییرات فرهنگی بسیار زمان بر هستند. از سوی دیگر آنچه ما نیازمندیم، در مبارزه با استبداد، تبیین ارزشهای اجتماعی است. ارزشهای اجتماعی در فضای سیاسی خاصی بوجود میآیند که من آنرا "فرهنگ سیاسی" نامیده ام. این فضا به صورت "شانسی" یا اتفاقی بوجود نمیآیند. آنها به واسطه بوجود سیاستهای فرهنگی نظام حاکم و الیت گروه های اجتماعی ساخته و گسترده میشوند.

در مبارزه دموکراتیک و ملی ما، اپوزیسیون و ملت، با نظام استبدادی که در پیش رو داریم، میباید چرخش و پروسه تولید ارزشهای اجتماعی حاکم را فلج کنیم. برای این منظور من در این رساله ابتداد به اجزا این پروسه و سپس روش و نحوه کار این پروسه و از آنجا به چگونگی مقابله با آن پرداخته ام. امیدوارم که این نوشتار برای مبارزان و اندیشمندان مفید واقع گردد.

 اکبر کریمیان

(23/12/2018)

 

فرهنگ و پیچیدگیهای آن

فرهنگ یکی از پیچیده ترین موضوع های جامعه شناسی و تاثیر گذار بر تمامی جنبه های زندگی افراد تشکیل دهنده یک جامعه و حتی شکل دهنده آن نیز است. از این رو لازم میبینم که این "محصول بشری" را بیشتر مورد بررسی  قرار دهم و از این بررسی بتوانم  به راهکارهای تاثیر گذاری بر روی تحولات فرهنگی و ارزشهای اجتماعی که در جامعه ایرانی بوجود آمده است بپردازم.

فرهنگ، در این نوشتار، بصورت یک پدیده، "phenomenon"، زنده و در حال تحول دائمی در نظر گرفته شده است. در نتیجه فرهنگی را نمیتوان بمانند "داروئی شفا بخش" یا "سم کشنده ای"، در رابطه با فرهنگهای مهاجم، در یک شیشه بسته بندی یا در "یخچال تاریخ" بدور از تحولات زمانه حفظش کرد.
از اینرو در راستای تحولات فرهنگی؛ ارزشهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه نیز تغییر و تحول خواهند کرد. از سوی دیگر، فرهنگ، تاثیر گرفته ازعوامل یاد شده نیز میباشد. در واقع رابطه این دو، تاثیرات فرهنگی و ارزشهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بر روی جامعه، بصورت یک مکانیزم دیالتیکی، بده و بستان، عمل میکند. برای مثال، تاثیر گذاری بر روی فرهنگ یک جامعه نیازمند استمرار ارزشهای اجتماعی و انتقال آنها از یک نسل به نسلهای بعدی است. این پروسه میتواند قرنها بطول بی انجامد تا محصول نهائی آن در جامعه، بصورت "فرهنگ" آن جامعه بوجود آید. تحولات در فرهنگ، نه فقط بشکل تحولات هگلی است، که بصورت دینامیک درونی رخ میدهد، بلکه تحولات خارج نیز بر آن تاثیر گذار است.

یکی از نماینگرهای این دو، برای مثال، وجود کتاب قرآن بر سر سفره هفت سین نوروز است. البته مدتی است که بعضی از ایرانیان به خاطر تحولات سیاسی و اجتماعی که در خود داشته اند، در حال تبلیغ و تشویق دیگرانند تا بجای قرآن کتاب حافظ و یا شاهنامه را در سفر هفت سین نوروز بگذارند. سفره هفت سین، سمبل فرهنگ کهن ایرانیان است که برای خود دلایلی دارد که در محتوا، در تضاد و یا بصورت خیلی لطیف تر آن، با فرهنگ اسلامی یا فرهنگ "اعراب مهاجم 1400 سال پیش" زاویه دار است. از سوی دیگر "مقدس" دانستن قرآن یکی از مظهر تمکیل فرد به "ارزشهای فرهنگ مهاجم" بوده است. همخوانی سفره هفت سین و قرآن با هم، میتواند نتیجه تاثیر تهاجم مغولها و کشتار مردم ایران توسط آنها بوده که خاطره یا اثر "ذهنی" کشتار عربهای مهاجم را پاک کرد. اما فرهنگ ایرانیان، که به توسط شاهنامه فردوسی و شاعران آن عصر بمانند رودکی، در مقابل فرهنگ مهاجم میایستد، موجب میشود که آثار و ارزشهای فرهنگ ایرانیان بمانند "زبان" حفظ شود.

اجازه دهید برای روشن شدن مطلبم، سوالی را برای باز کردن مطلبم بیاورم. سوالم این است، آیا عوامل فرهنگ موجب اختراع "چرخ" شدند یا اختراع "چرخ" موجب شد که فرهنگ بر اثر تحولات اقتصادی و اجتماعی اش دستخوش تکاملها شود؟ نمونه دیگری در این خصوص، اختراع اینترنت بود که ما هم اکنون از فرآیندهای آن نظیر فیسبوک، گوگل، تلگرام و ... استفاده میکنیم. آیا پیدایش اینترنت بر آمده از فرهنگ بود یا بوجود آمدن آن ایجاد کننده فرهنگ خاصی شد که در دامان فرهنگهای مختلف در حال رشد و تکامل است؟ اجازه دهید که همین سوال را طور دیگر از شما بپرسم. چرا یکی در بین جعمیت  80 میلیونی مردم ایران، بفکر اختراع اینترنت، فیسبوک و یا گوگل و از این قبیل نیفتاد؟ آیا عامل فرهنگی و ارزشهای حاکم بر جامعه در تحقق نیافتن این اختراعها و ابتکارها توسط ایرانیان تاثیر گذار بوده است؟ اگر پاسخ مان به این پرسشها مثبت باشد، پس عواملی درون و خارج از جامعه وجود دارد که بر روی آن اثر گذار است که میباید آنها را شناسائی و مورد بررسی دقیق قرار دهیم.

 

فرهنگ سیاسی و سیاستهای فرهنگی
با توجه به این پرسشها و بررسی آنها، متوجه خواهیم شد که پارامترهای دیگری نیز وجود دارند که در ساختن فرهنگها و یا نابودی آنها تاثیر گذار بوده و در این راستا حتی نقش کلیدی هم بازی کرده و همچنان میکنند. بارزترین این پارامترها؛ "سیاست های فرهنگی" و در نهایت "فرهنگ سیاسی" حاکم بر یک کشور است، که میتوان از آنها نامبرد. "فرهنگ سیاسی" حوزه و فضای گسترده و عمیقی دارد که برای شکل گیری آن به دهه ها نیازمندایم. پیدایش "رهبری" بمانند رضا شاه یا آیت الله خمینی یا هگرمونی "فلسفه سیاسی" خاص در یک دوره تاریخ کشوری توسط الیت گروه آن جامعه، نمونه های روشنی از بوجود آوردگان فرهنگ سیاسی کشور هستند."سیاستهای فرهنگی" برگرفته از برنامه های متفکران، رهبران و الیتهای حاکم بر جامعه بوجود میایند.

برای نمونه، رضاشاه و آیت الله خمینی؛ با سیاستهای فرهنگی شان، یکی "کشف حجاب" کرد و دیگری "حجاب اجباری" را بر جامعه حاکم کرد را میتوان نامبرد. این دو با سیاستهای فرهنگی که داشتند، "ارزشهای اجتماعی" جامعه را تغییر داده و جامعه را دستخوش تحولات بسیاری کردند. لازم به تذکر است که بحث ارزشهای اجتماعی در این یادداشت جنبه ارزش دهی به هیچ کدام از این دو سیاست گذار فرهنگی و یا رهبری آنها ندارد. از سوی دیگر میباید در نظر گرفت که فرهنگ ملی یک کشور بزرگ بمانند ایران، در درون خود، ارزشهای فرهنگی بسیاری را گنجانده است. هر چند، ممکن است در ظاهر این ارزشهای فرهنگی در بعضی از موارد همسو با یکدیگر نباشند! به زبان دیگر، در ایران ما ریز-فرهنگهای (subculture) بسیاری داریم، که در چارچوب فرهنگ بزرگتری بنام فرهنگ ‌ملی، در حال زندگی و تامل با یکدیگر هستند. این یک‌ پدیده منحصر بفرد در ایران نیست، بلکه در تمام کشورهای بزرگ جهان میتوان آنها را دید و حتی تاثیرات آنها بر روی یکدیگر را نیز شناسایی کرد. یکی از روشنترین نمونه هائی که میتوانیم به آن اشاره کنیم، کشور هندوستان است. کشوری است با گویشها، مذهبهای گوناگون، اعتقادات متفاوت و در بعضی از موارد متضاد، که تمام زیر-فرهنگهای آن در چارچوب فرهنگ ملی در حال زندگی و تامل با یکدیگر هستند.
 

برای مثال بخشی از کشور ما دارای گویش، مذهب، تنوع خوراک و عرفی است که با بخش دیگر از ایران، متفاوت است. حتی تفاوتهای ارزشی را میتوانیم در یک بخش کوچک که تمام موارد یاد شده بالا را بصورت مشترک در خود داشته باشد، بیایم.  در هر منطقه "فرهنگی" کشور، ارزشهای مدرن، کهن (ایران باستان) و یا سنت گرای مذهبی در کنار یکدیگر و حتی در بعضی از موارد در تقابل با یکدیگر در حال زندگی هستند. تمام این ارزشها، به نوعی در کنار هم و تاثیر گذار بر هم، شکل دهنده "فرهنگ ملی" ما هستند، بصورتی که ما را قادر میسازد همدیگر را درک و "ناگفته های روزمره مان" را "بشنویم" و ازخود "واکنش" مشخصی که برای جامعه مان، قابل انتظار و مقبول است، نشان دهیم.

بهترین تشبیه که از این رابطه، فرهنگ ملی و دارندگان آن میتوانم بیان کنم، دستگرد یا همان تسبیح است. در این تشبیه، ریز-فرهنگهای گوناگونی که مردم ایران در خود بمانند "کروموزومهای ذهنی" از نسلی به نسل دیگر انتقال میدهند، را به مانند "مهره های" بزرگ و کوچک دستگرد در نظر گرفت و نخ آن را، که تمام مهرهای بزرگ و کوچک را به هم متصل کرده است، به مثابه فرهنگ ملی در نظر گرفت. تمام رویدادهای تاریخی، سیاسی و اقتصادی و حتی رویدادهای اجتماعی، که پس از دهه ها در "ذهن مردم منطقه های گوناگون کشور نشست و جای میگیرد و پس از نسلها بصورت رویدادهای مشترک در ذهنهای ما ذخیره میشود، توسط این "نخ" که از دل "مهره ها دستگرد" عبور کرده، به تار و پودهای فرهنگ ملی ما ایرانیان تبدیل میشود.

در واقع فرهنگ ملی یک کشور، "هویت ملی" مردم آن کشور را مشخص و قابل تمایز از دیگر ملتها میسازد. البته باید این فرض را در نظر داشت که همیشه ارزشهای اجتماعی تحت تاثیر سیاست های فرهنگی نظام حاکم یا الیتهای کشور بوده است. سیاستهای فرهنگی که بصورت مستمر و طولانی در جامعه اعمال میشود، به ارزشهای اجتماعی تبدیل میشود.  نمودار( 1)

بعد از پیشرفتهای چشمگیر تکنولوژی این روند (لطفا به نمودار بالا توجه کنید)، تبیین سیاستهای فرهنگی و اعمال آنها بر روی جامعه، دیگر مختص به نظام حاکم و یا الیتهای آن که تولید کنندگان "ارزشهای اجتماعی" آن جامعه بودند، نیست. برای نمونه، میتوان از هالیوددایزیشان نامبرد. بعد ازبوجود آمدن تکنولوژی دوربین فیلمبرداری دستی توسط سونی در دهه 8 میلادی، مردم قادر به  تهیه فیلم و ثبت لحظات زندگی خودشان شدند. این آزادی عمل ممکن است در این زمان که ما قادریم با تلفتهای همراهمان عکس و فیلم آنهم با کیفیت بالا بگیریم، چندان مهم بنظر نیاید. ولی همین تحول در تکنولوژی و در راستای آن تحولات اینترنت و بوجود آمدن شبکه های اجتماعی توانست راه را برای انتقال ارزشهای فرهنگی خارج ازاقتدار حاکمان و الیتهای یک جامعه را باز کند. گسترش اینترنت و راه یابی آن در بیشتر نقاط جهان و ظرفیت بالای یوتیوپ، تلگرام، واتساپ، فیسبوک و ... موجب شد که سیاستهای فرهنگی،  از دست حاکمان و الیتهای یک جامعه تا حدی خارج شود و پارامترهای دیگری در تبیین سیاستهای فرهنگی در اختیار "مردم" قرار گیرد.

برای نمونه، توانائی تهیه فیلم، گزارش و دیگر توانائیهای میدایا با گسترش و سادگی استفاده از آنها، مردم را قادر ساخت تا "خالق" ارزشهای اجتماعی و پخش آنها و حتی نقد و بررسی آنها را پیدا کنند. آنچه این روند تولید "ارزشهای مجازی" را قابل ملاحظه و با ارزش کرد، خارج بودن آنها از دست حاکمان و الیتهای فرهنگی یک جامعه بود. در واقع، مردم توانائی ایجاد ارتباط و به نوعی انتخاب زیر-ارزشهای خودشان پیدا کردند. اما هنوز حاکمان و الیتهای جامعه از طریق آموزش و پرورش و دیگر سیستمهای آموزشی، ترویجی و حتی تحقیری و تنبیهی نقش اصلی در بوجود آوردن و شکل دادن فرهنگ سیاسی و در نتیجه تغییر یا تبیین ارزشهای اجتماعی را دارند.

برای مثال فیلم رقص مایکل جکسون، که از طریق یوتیوپ و دیگر تکنولوژیهای ارتباطی بدست مردم رسیده است، ارزشهائی خارج از ارزشهای حاکمان و الیتهای جامعه ایرانی در ایران بوجود آوره است. برای نمونه تاثیر رقص "مایکل جکسون"، موسیقی و لباس پوشیدنش بر روی برخی از هموطنان مان در نقاط مختلف کشور نمایان است. به احتمال بسیار، آنها در خصوص موسیقی پاپ و یا حتی معنی شعر خواننده چیز چندانی ندانند. ولی در عروسی و یا جشنهایش آنرا پخش و سعی میکنند بمانند خواننده هم برقصند.

باید توجه داشت که سیاستهای فرهنگی بخودی خود نه "خوب" و نه "بد" هستند. بلکه نتایج آنها در بوجود آمدن فرهنگ سیاسی که مناسبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کشور را تحت شعاعش قرار میدهد مهم و تاثیر مستقیم بر روی زندگی شهروندان آن جامعه دارد. عدم ارزش گزاری بر روی سیاستهای فرهنگی و تمرکز بر روی فرهنگی سیاسی گسترده شده به مانند رابطه "قدرت" و نحوه اجرا و تحمیل آن بر روی فرد و یا جامعه، در دیس-کورس میشل فوکو است(1).

اگر شرح مختصر بالا را بستری برای درک بهتر "فرهنگ ملی" بپذیریم، میتوانیم بخود "فرهنگ ملی" بپردازیم و ببینیم که چیست. اجازه بدهید با این سوال مطلبم را باز کنم؛ چه چیزی به "ما" هویت ملی و یا ایرانی بودن میدهد؟ چه چیزی ما را ایرانی میکند؟ البته منظور داشتن شناسنامه ایرانی نیست. در واقع سوال این است چه چیزی این "مرا" که میتوانم "مسلمان" یا "زرتشتی" یا "مسیحی" یا "یهودی" یا "با دین" یا "بی دین"، یا "تهرانی" یا "کرد" یا "آذری" و یا "عرب" باشم، هویت ایرانی بودن را میبخشد؟ با این سوالها بدنبال روشن کردن این مطلب هستم که ما به عنوان یک ایرانی دارای خصلتهائی خاص و مشترکی هستیم که ما را با، افغانیها، آمریکاییها، عراقی ها، روسها و ... متفاوت میسازد. چه چیز مشترکی در ما ایرانیان وجود دارد که ‌میتوانیم "کدها" و مفاهیم اجتماعی و عرفی جامعه مان را قابل درک کند؟ پاسخ من، فرهنگ ملی است. این فرهنگ ملی ما است که به مانند "نخ" دستگرد؛ عرفها، ارزشها، کدهای ارتباطی و احساسی، حساسیتها، حتی درک حرفهای ناگفته و غیره را برای مردم ما آشکار، قابل درک و زندگی در کنار یکدیگر را مفهوم پذیر میکند. این فرهنگ ملی ماست که ما را به هم پیوند داده و به ما هویتی به نام هویت "ایرانی" بودن می بخشد.

وقتی ما از هویت ملی مان صحبت میکنم؛ میباید به این سوالی که هویت ملی چیست؟، پاسخ دهیم. برای این منظور من از این "منی" که نمایانگر هویت "من" است شروع میکنم و
از آنجا به بررسی "چه ارزشهائی" و "تحت چه شرایطی" هویت "من" شکل گرفته است میپردازم. 
با بررسی نمودار (2) اینگونه  نمایان میشود که هویت ما ساخته شده بر خصلتهای انسانی و فرهنگی که در آن بدنیا آمده و رشد کرده ایم است. در واقع هویت ما نمایانگر "شخصیت" ماست. شخصیتی که نتیجه آموخته ها، آموزشها و بعضی خصلتهای موروثی ماست.  با توجه به این مثلث "ذهنی انسانی" که نمایشگر سازه "شخصیت" فردی در جامعه است، مشخص میشود که هویت ما بر آمده و شکل گرفته از خصلتهای موروثی، آموخته های اجتماعی و خانوادگی (محیطی) که در تمرینهای و عملکردهای روزمره ما در محیطهای خانواده و اجتماعی، مدرسه و محیط کار و غیره بوجود آمده است.

همانطور که پیش تر آورده بودم، در ایران ما ریز-فرهنگهای بسیاری داریم که ارزشهای فرهنگی خاص خودشان را دارند. از سوی دیگر، در مناطق مختلف ایران که مردم با ارزشهای فرهنگی خودشان زندگی و روابط اجتماعیش را تنظیم میکنند، ارزشهای دیگری نیز خودشان را بصورت یک مجموعه ارزشی مطرح میسازند. برای مثال مردم کاشان را در نظر بگیرید؛ مردمی با فرهنگ خاص خودشان که در هنر و معماری، گویش و نحوه زندگی مشخص و ممتاز میتوانیم بشناسیم. فرهنگ کاشانیها یکی از ریز-فرهنگهای فرهنگ ملی ایرانیان است. این ریز-فرهنگ در درون خود بمانند تمامی فرهنگهای جهانی در حال تامل و داد و ستد فرهنگی با دیگر فرهنگهای مناطق مختلف ایران و همچنین جهان است. در این روند است که ما شاهد بوجود آمدن و یا به گوشه ای خزیدن ارزشهای فرهنگی "جدید" و یا "قدیمی" در فرهنگ کاشانیها هستیم.

این ارزشها، چه در حال رشد و چه در حال گوشه گیری، ارزشهای غالب فرهنگ کاشیان نیستند، ولی ارزشهائی هستند که مردم کاشان آنها را درک میکنند. هر چند ممکن است که آنها را در کلیت شان نپذیرند. اجازه بدهید که این ارزشها را من به سه دسته تقسیم کنم؛ ارزشهای "کهن یا باستانی"، "مدرن" و "سنتی یا اسلامی". البته باید تاکید کنم که این تقسیم بندی فقط برای روشنتر کردن مطلبم مورد استفاده قرار گرفته است و تحقیق میدانی در این خصوص انجام نداده ام.

ارزشهای کهن یا باستانی، چه نوع ارزشهائی هستند؟ گفته و شنیده ایم که بعضی از فعالین سیاسی و اجتماعی صحبت از فرهنگ کهن ایرانیان کرده و اینطور وانمود میکنند که این ارزشهای فرهنگی در جامعه دست نخورده وجود دارند. ولی تحت فشار "حاکمیت" اجازه "زندگی کردن" و خودنمائی ندارد! آنچه در اینجا به اشتباه توسط این گروه از فعالین مطرح میشود این است که آنها تصور وجود فرهنگی بنام "فرهنگ کهن یا باستانی" را دارند. آنچه هست، ارزشهای فرهنگی پیشین است که "ما" از آنها یاد میکنیم و یا "ما" تمایل به حاکم کردن آن ارزشهای ذهنی را داریم. فرهنگ کهن ما، دیر بازی است که از سیستم و "کرموزنهای اجتماعی" و ذهنی ما خارج شده است. فرهنگ کهن، برای آنهائی که از آن یاد میکنند، به عنوان ارزشهایی مورد "تقدیر" و یا "مقدس" است و خواهان بازگشت این ارزشها بخاطر "تمایلات سیاسی" یا "انگیزه های اجتماعی" شان است.

برای روشن شدن این مطلب که، "فرهنگ کهن یا باستانی"، وجود خارجی ندارد، از تجربه شخصی خودم مدد میگیرم. چند سال پیش یکی از هم دانشگاهی هایم مرا برای جشن عروسیش به دهلی-هندوستان- دعوت کرد. آنجا بود که شانس یاریم کرد و توانستم با جمعی از "پارسیان" ارتباط برقرار کنم. همانطور که میدانید وقتی عربهای مهاجم به ایران حمله کردند، تعداد  زیادی از ایرانیان از خراسان راهی هندوستان شدند. بر طبق قراری که با پادشاه هندوستان داشتند، از ترویج دین و آیین و آمیزش با شهروندان آنجا دوری جستند و به قرار خود پایبند ماندند. این ایرانیان مهاجر، از آن تاریخ در هندوستان با سر بلندی اقامت گزیدند و بخوبی زندگی کرده و همچنان میکنند. آنها در هندوستان جامعه و فرهنگ خودشان، یکی از ریز-فرهنگهای هندوستان، را تشکیل و به تعالیم فرهنگ خود به  فرزندانشان بر طبق آئینشان، زرتشت نیز تا کنون ادامه داده اند. اما بعد از سالیان طولانی، بخوبی میتوانیم آمیخته شدن آئین نیاکانشان با آئین هندویان را مشاهده کنیم. در محفل آنها که حضور پیدا کردم، دیدم که بعضی از آنها بمانند هندوها خالهای رنگی بر پیشانی داشتند، دلیلش را پرسیدم؛ گفتند "برای خوشامد نهادیم". آنها در ادای احترام و دیگر عرف های اجتماعی شان، از فرهنگ اجتماعی هندویان استفاده و تبعیت میکرند. همانطور که‌ملاحظه میفرمایید، با اینکه آنها به عنوان دارندگان و معتقدان به "فرهنگ کهن یا باستانی" به آنجا رفته و با توافق قبلی با هندوها آمیزش و تبادل نظر هم نداشتند، باز این آمیختگی فرهنگی بصورت واضحی قابل مشاهده بود. فرهنگ نسل جدید "پارسیان" در هندوستان، بسیار متفاوت است با فرهنگ پارسیان در 1400 سال پیش. حال چگونه بعضی در ایران و پس از تحمل هجوم فرهنگی "عربها"، مغولها و دیگر تهاجمات فرهنگی و عوامل اجتماعی و سیاسی، هنوز معتقد به وجود فرهنگ کهن و باستانی در ایران هستند، جای تعجب دارد.

نمونه دیگر، با یکی از پیش کسوتان زرتشتی در لندن تماس اجمالی داشتم. او را از روی فروهر که به گردن داشت شناختم. او برای یکبار به ایران- یزد رفته بود. بعد از کمی صحبت، البته به انگلیسی، چون او حتی یک کلمه فارسی نمیدانست، از جیبش عکسی را بیرون آورد، آن عکس بسیار شبیه به عکسهای "زرتشت" بود که در بعضی از کتابهای فرهنگی دیده بودم. از من پرسید "آیا او را میشناسی؟"، گفتم نه. گفت او "حضرت مشکل آسان" است، (
" He is MOSHKEL-ASAN " ). با تعجب از او خواستم که جمله اش را تکرار کند. بله! او که یک کلمه فارسی نمیدانست؛ یک ترکیب زیبا از کلمه فارسی را بیان کرد، " مشکل-آسان، MOSHKEL-ASAN ". در ادامه توضیح داد مشکل-آسان، که ظاهرا یک "معصوم" زرتشتی است، بمانند معصومین شیعه، معجزه نیز میکند، است. بقول خودش، حضرت مشکل-آسان ،" SAINT" است. او اضافه کرد که "وقتی مردم از او خواهش کنند و یا به او دعا کنند، "حضرت مشکل آسان" مشکل شان را برطرف خواهد کرد". بنظرم آمد که این ارزش مذهبی، توانائی حضرت مشکل آسان، که در دین زرتشت وجود دارد، بسیار شبیه به آنچه مسمانان شیعه از "معصومین" شان یاد میکنند دارد. این ارزش فرهنگی، چه آنرا یک ارزش خرافه پرستی یا چیز دیگری بنامیم، ارزش مشترکی است در بین فرهنگ باستانی و فرهنگ " سنتی یا اسلامی" است، که میباید در نظر گرفت. باید تاکید کنم که اینکه من یا شما این ارزش را "خوب" یا "بد" بدانیم و یا اصلا به آن، در زندگی  اجتماعی مان، هیچ بهائی ندهیم، چندان مهم نیست. آنچه مهم است، این ارزش مشترک، بین فرهنگ "کهن و باستانی" با فرهنگ "سنتی یا اسلامی"، در حال حاضر ارزش "غالب" فرهنگی و اجتماعی ماست.

سرکوب و تحقیر و حتی تحمیل های فرهنگی نیز از نمونه های تکراری تاریخ ماست. سرکوب و تحمیل فرهنگ و آیین زرتشتیان به زروانیان و در همین راستا، تحمیل فرهنگ اسلامی به ایرانیان نمونه های مشخص تحمیل و سرکوب فرهنگها است. که در آن دوران، نوآوران زرتشتی، بدستور موبدها، آئین زروانیان را ضد فرهنگی تلقی کرده وعربهای متهاجم با ضد ارزش خواندن فرهنگ زرتشتیان برای مقابله با آن همیت گماشتند. البته این بدین معنی نیست که ما در قرن بیست و یکم رو به عقب نگاه کرده و با ارزشهای کنونی جامعه مان، وقایع آن دوران را مورد بررسی قرار دهیم. نتیجه برخورد فرهنگها، چه غالب و چه مغلوب، در هزاران سال و قرنها پیش، بستر ساز فرهنگ بشریت، به معنی اعم آن، بوده است. بسیار اشتباه است که بر عملکرد آنها با معیارهای این دوره قضاوت کنیم. این را از این جهت عنوان کردم که دوستداران فرهنگ ایرانی بدانند که تاریخ و فرهنگ درخشان این سرزمین بسیار طولانی تر از آنچه بنام فرهنگ کهن یا باستانی با ارزشهای فرهنگی رزتشتیان است، بوده. نمیشود تاریخ نیاکانمان را به زرتشت و تاریخ فرهنگی مان را از آئین زرتشت در نظر بگیریم و یا محدود کنیم. ولی بخوبی میتوانیم از داشتن چنین تاریخی و سابقه فرهنگی، هر چند دور, بخود ببالیم.

بهر تقدیر، با توجه به این تجربه های شخصی، اینطور جمع بندی میکنم که، کسانی با ارزشهای فرهنگی و اجتماعی شان دست به مهاجرت زده تا آئین نیاکان شان را به عنوان هویت ایرانیان "تمام و کمال" در خودشان حفظ کنند. البته برای یک مدت محدود، که زمان آن روشن نیست. اما، حتی آنها هم با تمام تلاش و عشق شان به فرهنگ و تعهدشان به حفظ آن، بعد از سالها ارزشهای فرهنگی و اجتماعی شان دست خوش تغییر و تحول بسیار شد. ازاینرو تصور اینکه ما فرهنگی دست نخورده بنام "فرهنگ کهن یا باستانی" داریم و با رجوع کردن به آن میتوانیم مشکلات فرهنگی کنونی مان را رفع نماییم، چندان صحیح و منطقی نیست. چرا که چنین فرهنگی دیگر وجود خارجی ندارد، هر چند ارزشهای تاریخی فرهنگی آن ثبت شده در کتابها تاریخ، شعر، هنرهای گوناگون و اثر باستانی موجود باشد.

همانطور که توضیح دادم اینطور نیست که ارزشهای فرهنگ کهن یا باستانی، بمانند ارزشهای فرهنگ ایرانیان یا پارسیان هندوستان، بی تاثیرو تغییر مانده باشد. تا آنجا که من میتوانم استدلال کنم، هیچ  فرهنگی "ناب" و دست نخورده، نخواهیم یافت. آنچه هست، نه فقط در مورد فرهنگ ایرانیان صادق است بلکه در مورد تمام فرهنگ ها جهان نیز مصداق دارد. هیچ فرهنگی ثابت و تغییر ناپذیر نخواهد ماند. فرهنگها همراه با ارزشهایشان در حال تحول و تغییر هستند. چرا که فرهنگ هم بمانند مردم دارنده آن، زنده اند، دوران جوانی و تاثیر گذاری دارند و در پیری فرسوده و گوشه نشین میشوند. پس اگر چیزی در حال حاضر به نام ارزشهای فرهنگ باستانی مد نظر ماست، مسلما نمی تواند فرهنگ ۳۰۰۰ سال پیش باشد. آنها ارزشهایی هستند که ما باور داریم. آنها میتوانند هویت ملی و پیوندهای ملی ما را مستحکم و ارزشهای اجتماعی و در نتیجه ارزشهای فرهنگ ملی ما را شکوفا کنند. شاید بتوانیم آنها را بنوعی، پیش فرضهای سیاستهای فرهنگ "مطلوبمان" برای ساختن ارزشهای اجتماعی کنونی و یا آینده در نظر بگیریم.
در مورد ارزشهای "فرهنگ سنتی یا اسلامی" که بیشتر به عنوان ارزشهای فرهنگ اسلامی یاد میکنند.، جا دارد که توجه کنیم که آنچه به عنوان ارزشهای فرهنگ اسلامی میشناسیم بمانند ارزشهای فرهنگ باستانی، دستخوش تحولات بسیار شده است. برای مثال فرهنگ شیعه گری در دوران صفویه شروع به شکوفا، متحول و فراگیر شدن میکند. ارزشهای این فرهنگ، که یک نمونه مشخص و روشن از تاثیر گذاری سیاستهای فرهنگی حاکمان صفویه بوده است، مشخصا در خصوص هویت سازی و ایجاد تفاوت "هویت ملی" مردم ایران در بین کشورهای اسلامی همسایه بود. حتما داستان "عمر کشان" را شنیده اید، این یکی از سیاستهای فرهنگی دوره صفویه بود تا ارزشهای فرهنگی و اجتماعی سنی گری، که خود سر سلسله صفوفیه در ابتداد از آن برخواسته بودند، را از ایران پاک کنند. حاکمان صفوی با مذهب "رسمی" جدیدشان، شیعه، توانست با تمرینهای مستمر در دراز مدت و انتقال آنها از نسلی به نسل دیگر به مردم ایران هویت فرهنگی دیگری بدهند.

یکی از سیاستهای فرهنگی دیگر که تاثیر بسیار زیادی بر روی نسل حاضر و ایران مان داشته، سیاستهای فرهنگی آیت الله خمینی بود. با تحمیل این سیاستهای فرهنگی، او توانست که حاکمیت فقاهتی را به عنوان یک سیستم "مشروع" بر ایرانیان حاکم کند. این تحمیل، نتیجه گرفته از فرهنگ سیاسی نوینی که در دوران انقلاب اسلامی، در 1357 شکوفا شده بود، امکان پذیر شد. فرهنگی که حاکمیت برای هویت و مشروعیت بخشیدن به خودش انتخاب و به مانند حاکمان صفویه، بر مردم با زور و شمشیر تحمیل میکند. اگر این سیاستهای فرهنگی استمرار یابد و سه تا چهار نسل ادامه پیدا کند، بی شک تبدیل به بخشی از ارزشها فرهنگ ملی مان در خواهد آمد. در اینجا باید توجه شما را به این نکته جلب کنم که آنچه به عنوان ارزشهای اجتماعی یا اسلامی در جامعه بشمار میاید، در واقع نتیجه سیاستهای فرهنگی حاکمیت و الیت این فرهنگ از زمان خمینی تا کنون است که توانسته اند فرهنگ سیاسی کشور را تحت تاثیر فراوان قرار دهند. البته نباید ارزشهای فرهنگی قبل از 57، که بخشی از فرهنگ ملی مان بود را نادیده بگیریم. اما باز این ارزشها، توسط خمینی ایجاد شده بود را نمیتوانیم به عنوان ارزشهای فرهنگ ایرانیان یا فرهنگ‌ ملی بحساب بیاوریم، برای تبدیل شدن آنها به ارزشهای فرهنگی میباید این سیاستهای فرهنگی استمرار و بصورت طولانی در جامعه تمرین شده باشند. 

در خصوص ارزشهای فرهنگ مدرن، مردم ایران از دو دریچه با این ارزشها آشنا شدند. یکی مدیا- چه مجازی و چه غیر مجازی و دیگری مهاجرتهای های کلان ایرانیان به اروپا و آمریکا و مسافرتهای آنها به کشورهای دیگر، همچون ژاپن و تایلند بوده است.
توسط مدیا مردم از دریچه دوربینها، با ارزشهای فرهنگ هالیوودی که بخش خاصی از فرهنگ آمریکایی است، در چارچوب "تصورها"، "توهمات"، "وقایع خیالی واقعی شده" یاد کرد که به نوعی بصورت واقعیتی که میتواند برای بیننده آنها نیز وجود داشته باشد در نظر گرفتند. البته هالیوود گرائی
- Holiwoodisation -  مختص به ایران نیست و بصورت یک "فرهنگ پاپ " در جهان گسترده شده است و ارزشهای خودش را بر فرهنگهای دیگر ملتها نیز تحمیل کرده است.

از سوی دیگر، دنیای مجازی است که توانسته فضا و مکان ها را درهم شکسته و ارزشهای بی زمان و مکانی را برای "مشتریانش" از طریق ایترنت فراهم کند. من وقتی که رقص یکی از هموطنانم با یک میله در جشن عروسی محلی در یوتیوب دیدم، متوجه نفوذ ارزشهای "بی زمان و مکان" فرهنگهای مجازی بر مردم ایران شدم. حتی مناطق دور دست کشور که ممکن است با فرهنگهای مجاورشان تبادلات فرهنگی چندانی نداشته باشند، دست خوش این هجوم فرهنگی شده اند. باز باید قید کنم که فرهنگ "مدرن" نیز نمی تواند نمایانگر فرهنگ ملی مردم ایران باشد. هرچند شاهد نفوذ ارزشهای آن در جامعه و جایگزین شدن آن با بعضی از ارزشهای اجتماعی مان هستیم، اما وسعت این جایگزینی و نفوذ آن آنچنان نبوده است که تحولات فرهنگی و اجتماعی ما را دست خوش تغییرات بنیادی دهد. اما توانسته است بصوت ارزشهای فرهنگی در بین جمعی از مردم در ریز-فرهنگهای گوناگون بشود. این تهاجم به "سلولهای فرهنگ ملی مان" متاسفانه تاثیرات زیادی بر جا گذاشته است. از این تاثیرات میتوان افزایش قدرت نرم "بیگانه" در تبیین سیاستهای فرهنگی کشورمان نامبرد. مشکل و تخریبی که این "قدرتهای نرم" بر روی جامعه ما دارد، در این است که نمایندگان ملت، روشنفکران و عاشقان ایران و ایرانی که هدف آبادانی و سر بلندی ملت و کشور را دارند، توان تاثیر بر روی سیاستهای فرهنگی آنان ندارند. دست صاحبان این قدرتهای نرم در تبیین سیاستهای فرهنگی و در نتیجه حاکم کردن فرهنگ سیاسی کشورمان، باز است.

 

یک‌ جمع بندی کوتاه،

ما در زندگی روزمره مان از کلمه "فرهنگ" بسیاری استفاده میکنیم و یا میشنویم، ولی در بیشتر موارد این کلمه را به مفهوم ارزشهای اجتماعی و نمادهای فرهنگی بکار میبریم و یا میبرند. برای مثال؛
فرهنگ نویسندگان
فرهنگ لاتها و "داش مشتیها"
فرهنگ بازاری
و غیره که در بعضی موارد، مفهوم رفتاری بخشی از مردم را به عنوان فرهنگ در نظر گرفته میشود. سوالی که اینجا از خود باید
بپرسیم، این است؛ با توجه به آنچه که گفته شد، پس فرهنگ ایرانی، یا به عبارت دیگر فرهنگ ملی ایرانیان، چیست و چگونه میتوانیم مشخص کنیم که چه هست؟ پاسخ این سوال، در واقع محور بحث این یادداشت است و بدنبال روشن کردن مفهوم فرهنگ ملی در ضرورت گذار از یک نظام سیاسی و به نظام سیاسی دیگر است. تا در این گذار، جایگاه و مفهوم "فرهنگ سیاسی" و "سیاستهای فرهنگی" که بن مایه و بستر اصلی ارزش سازیها در جامعه است را روشن کند.

 

فرهنگ ملی؛ رمزگشائی روابط، پیوندها و عرفهای اجتماعی ما

فرهنگ بمانند ماشین آینگما، رمز گشای روابط، پیوندها، عرف های اجتماعی و در کل هر آنچه به "ما"، به عنوان شهروندان، مردم و یا ملت هویت میبخشد که خودمان را بصورت "ما" ببینیم، است. فرهنگ ملی با تمام تفسیرها و تعریفهائی که از آن بیان شده، که به بعضی از آنها در بخش دیگر اشاره خواهم کرد، هماهنگ بوده یا تضاد آنچنانی با بحث ما در این یادداشت نخواهند داشت. آنچه که لازم به تاکید است این است که ارزشهای اجتماعی که توسط سیاستهای فرهنگی سیستمهای حاکم تبیین و به جامعه آموخته و یا تحمیل میشود را نباید با ارزشهای فرهنگی یکی دانست. از اینرو برای درک روشن از فرهنگ ملی و مشخص کردن حدود آن، البته تا آنجا که امکان داشته باشد، نیازمند به روشی هستیم که فرهنگ ملی و خصوصیات آنرا برای ما مشخص نماید.

این مهم، با تصور اینکه فرهنگ ملی مان را با مطالعه خط، شعر، سازه های معماری، هنر و .‌..  میتوانیم بشناسیم اشتباه است. چرا که با مطالعه اینها، حتی اگر دقیق هم باشد، نمیتوانیم روابط و پیوندها که با "کدهای فرهنگی" که افراد جامعه بوسیله آنها با هم در تماس اند  و در حال زندگی هستند را درک کنیم. نوشته های تاریخی یا خواندن شعرهای شاعران بزرگ و مکتب سازان مان، برای آنهائی که توان خواندن آنها را ندارند و اگر هم توانش را داشته باشند ولی قادر به درکشان نیستند، نمیتواند ایجاد کننده و مشخص کننده فرهنگی ملی ایرانیان شود. در حالی که مردم چه آنهائی که توانائی درک نوشته های تاریخی و شعر شاعران مکتب ساز را داشته و یا نداشته باشند، در جامعه در حال زندگی، ارتباط و ایجاد پیوندهای اجتماعی با هم هستند. همینطور با مطالعه سازه های معماری، هنری و باستانی مشترک مان، که بی هیچ شکی یکی از بزرگترین افتخارات بشریت است، نیز نمیتوانیم به درک فرهنگ ملی مان برسیم. چرا که تعداد افرادی که این سازه های معماری و باستانی را درک و میشناسند، اندک هستند. از سوی، خالقان آنها قرهاست که از بین ما رفته اند و نمیتوانند چیزی از فرهنگ ما، که در حال زندگی، کد گذاری و کد گشائی در زندگی اجتماعی مان هستیم، بیان و یا به نمایش بگذارند. از سوی دیگر توانائی های بخش اندکی از مردم که دانش و درک این اثر را دارند نمیتوانند به عنوان توانائیهای تمامی مردم تصور شود و آنرا درک فرهنگ ملی مردم تلقی کرد.

پس با این شاخصهای فرهنگی نمیتوانیم فرهنگ ملی مان را بشناسیم. مفاهیم و کدهای اجتماعی میباید قابل درک برای تمامی افراد جامعه باشد. پس نتیجه میگیریم یک یا چند عامل دیگری وجود دارد که مشخص کننده رفتارها و تعیین کننده بازتابهای ما نسبت به رویدادها، برخوردها، کد گذاریها و تاثیر گذاری بر روی "قضاوتها" و پیوندهای اجتماعی ماست. باید این نکته را روشن ساخت که ارزشهای فرهنگ ملی چیزی نیست که تمام افراد جامعه به صورت یکسان آنها را در خود داشته باشند، اما تمام افراد جامعه این ارزشها را درک میکنند. از این رو است که ما قادر به درک رفتارهای اجتماعی، کد گذاریها و راز گشایی  رفتاری و" قضاوت های اجتماعی" افراد جامعه مان هستیم. اینها همان توانائی های ماست که میتوانیم بدون حرف زدن با یکدیگر، خواندن، و حتی دیدن یکدیگر، بدانیم یا حداقل حدس بزنیم که "طرف مقابل" یا دیگر اعضا جامعه چگونه مفاهیم و رفتارهای یکدیگر را درک و یا نسبت به آنها بازتاب از خود نشان میدهند. این درست همان کلید گمشده ای است که بعد از آسیب شناسیهای اجتماعی از قلم  افتاده است. به‌ همین دلیل است که نظام های استبدادی و توتالیترین میتواند با سیاستهای فرهنگی شان شرایط "زیستی" و بقای نظام سیاسی شان را فراهم کنند.

سوالهایی که در ذهنمان میتواند نقش بندد، این است که چگونه میتوانیم این فرهنگ ملی را بشناسیم؟ چگونه میتوانیم "ضعفها" و "کژیهای" آن را از آن بزداییم؟ به عبارت دیگر چگونه میتوانیم فرهنگ ملی مان را تحول و تکامل بخشیم؟ برای پاسخ به این سوالهای مهم، باید دید که چگونه میتوانیم فرهنگ ملی را بشناسیم. نکته اول این راه، این است که قبول کنیم که فرهنگ به مانند یک موجود زنده که بطور دائم در حال تکامل، تغییر و روز بروز بر پیچیدگیهای آن افزوده میشود، است. پس یک پدیده ثابت اجتماعی یا محصول پایان یافته نیست. اگر خواننده، این فرض را به عنوان اصل اول ما، در این گذارآشنائی بپذیرد، مشخصا برایش روشن خواهد بود که ارزشهای فرهنگ ملی را نمیتوان با ارزشهای "فرهنگ کهن یا باستانی"، "فرهنگ سنتی یا اسلامی" و یا "فرهنگ مدرن"، که امکان دارد تعداد بسیار کمی از مردم جامعه آنها را در جامعه به نمایش بگذارد، دانست. روش شناسائی و درک ارزشهای فرهنگ ملی، شاید برای اولین بار توسط  گیرت هافستد، Geert Hofstede ، معرفی شد. من اولین بار که کارهای گیرت هافستد، Geert Hofstede را مطالعه کردم متوجه شدم که روش بررسی فرهنگ و چگونگی تحولات آن در جامعه، بصورت عملی امکان پذیر است (2)،( 3) و (4). آنچه کار هافستد را به صورت یک شاهکار درآورده، این بود، که او سیستمی برای درک ارزشهای فرهنگی جامعه بصورت عینی تبیین و آنها را مورد بررسی قرار داد. حتی او توانست ارزشهای فرهنگی بین فرهنگهای ملی دیگر کشورها را بخوبی تمیز و با هم مقایسه و مورد مطالعه قرار دهد.

از سیستم هافستد برای برنامه ریزی درازمدت و به اجرا درآوردن طرحهای اقتصادی و صنعتی، حتی در مورد طرحهای آموزشی و پروژه های سیاسی-مدنی، میتوان استفاده های فراوانی کرد.

 

هافستد و تحقیقاتش در خصوص فرهنگ در شعبه های  IBM

لازم میبینم که کمی در باره تاریخچه تحقیقات هافستد در اینجا بی. در سال 1967 شرکت آی بی ام متوجه ناهماهنگی بازده کاری بین شعبه هایش در کشورهای مختلف جهان شد. از این رو ای بی ام گروهی از کارشناسان، در زمینه های مختلف علوم انسانی تحت نظر هافستد جهت بررسی و تحقیق و کاشف علل این نا هماهنگی ها در بین شعبه هایش، در یک هیئت علمی و تحقیقی گرد آورد. هافستد و هیئت تحت نظارتش تحقیقاتشان را بصورت گسترده ای بر روی تمامی شعبه های ای بی ام در کشورهای جهان انجام داده و نتیجه تحقیقاتش، در خصوص ای بی ام، را در سال 1973 به پایان رساند. اما تحقیقات هافستد در این زمینه ، Cross- Cultural Management، تا سال 2010 ادامه یافت. حاصل تحقیقات 37 ساله او مشخص کردن سه فرهنگ جدا از هم ولی در ارتباط با هم بود. او توانست فرهنگ شرکتی، فرهنگ شغلی و فرهنگ ملی از هم تمیز داده و با طبقه بندی کردن ارزشهای فرهنگی در شش حوزه، فرهنگ ملی را قابل "تجسم " و به نوعی قابل "لمس" کند.

قبل از اینکه به سیستم هافستد بپردازم، لازم است مختصر توضیحی در رابطه با ارزشها و تمرینها، که زیر بنای سیستم هافستد است، بپردازم تا زمینه بحثم روشن تر شود. با توجه به نمودار (3) که نحوه و ارتباط تمرین و عمل با ارزشها است، جلب میکنم. همانطور که میبینید در محل کار بیشترین ظرفیت تمرین در سازمان و نهادهای اقتصادی است و کمترین درجه، ارزش موجود آن است. بررسی این دو فضا، تمرین و ارزش، نشان میدهد که رابطه ارزش و تمرین یک رابطه معکوس است. دلیل آن هم روشن است، چون برای بوجود آمدن ارزش نیاز به تمرین وعمل به یک گزینه اجتماعی است. وقتی که آن گزینه در بین مردم دارای ارزش شد، دیگر نیازی به تمرین یا تحمیل آن نیست. برای اینکه مردم تمکین به "حجاب" کنند، برای مثال، در ابتدا مردم را به تمرین و یا عمل به آن مجبور میکنند، یعنی تمرین و عمل به آن باید چنان گسترده بشود که بعدها بدون فشار, به عنوان "ارزش اجتماعی" مردم بدون چون و چرا اجرا کنند. این همان رابطه سیاستهای فرهنگی با فرهنگی سیاسی و تاثیر آن بر روی تحولات و ارزشهای اجتماعی است که به آن بیشتر خواهم پرداخت.

نمودار (3)

 

همانطور که در بالا آوردم، هافستد شش حوزه ارزشی را با تحقیقاتش مشخص کرد.

این شش حوزه عبارت است از؛
1- رابطه قدرت در جامعه – سلسله مراتب قدرت در جامعه- یا فاصله قدرت در جامعه.
2- اجتناب از نامعلوم
3- فردگرائی – جمع گرائی
4- مردانه گرائی – زنانه گرائی، یا مرکزیت کار در مقابل مرکزیت افراد
5- آینده نگری
6- چشم پوشی (بخشیدن) در مقابل محدود سازی فردی

هافستد، در مطالعه و تحقیقاتش، بر روی شعبه های مختلف ای بی ام در کشورهای مختالف متوجه تفاوتهای رفتاری بین کارکنان شعبه ها، فرهنگ ملی- National Culture -با هم و حتی تفاوت رفتاری بین کارکنان قسمتهای کاری مختلف یک شعبه، فرهنگ شغلی – Occupational Culture  - با هم شد. او در تحقیقات مشابه بر روی شرکتهای دیگر بمانند ای بی ام و دیگر شرکتهای چند ملیتی، متوجه تفاوتهای ارزشی بین شرکتهای مختلف بمانند ای بی ام، گوگل، میکروسفت و ... شده و توانست فرهنگ سازمانی- Organisational Culture را نیز معرفی و مشخص کند. او در تحقیقاتش ثابت کرد که هر شرکتی برای خودش فرهنگ مشخص و تعریف شده ای برای کارکنانش دارد. فرهنگ سازمانی در شرکتهای کلان را به هئیت رییسه آن شرکت منصوب میکند.

همانطور که در بالا آمده، هافستد تشخیص داد که تمام کارکنان قسمت های خاص، بمانند رانندگان، کارمندان اداری و ... در شعبه های آی بی ام در کشورهای مختلف، رفتار و ارزشهای مشابهی از خودشان نشان میدهد. برای مثل در قسمت کارگزینی، کارمندان شعبه آی بی ام در کشور چین- برای مثال- ارزشهای مشترک خاصی با کارمندان کارگزینی شعبه فرانسه از خود نشان میدهند. او با مشخص کردن این اشتراکات، کارمندان قسمتهای مشابه شعبه های مختلف ای بی ام در کشورهای مختلف، توانست وجود فرهنگ شغلی، Occupational Culture را به اثبات برساند. ظرافت و ارزش کار او در استنتاج و مشخص کردن ارزشها و مفاهیمی مانند فرهنگ شغلی و فرهنگ سازمانی بود. او توانست با خارج کردن این ارزشها، ارزشهای متمایزی را در بین کارکنان شعبه های مختلف ای بی ام کشف کند این ارزشهای متمایز هر شعبه در واقع نمایانگر ارزشهای فرهنگ ملی کشوری بود که آن شعبه در آنجا استقرار داشت.  در واقع او توانست نشان دهد که فرهنگ ملی را چگونه میتوان ثابت و تعریف کرد. روش او، بصورت مختصر و کوتاه، به این صورت است.

 

فرهنگ ملی (آن کشور که شعبه در آن مستقر است) = مشترکات فرهنگی کارمندان شعبه - ( ارزشها فرهنگ سازمانی + ارزشها و رفتارهای حرفه ای)

هافستد با تهیه پرسشنامه ای مفصل که به تمامی کارکنان شعبه های ای بی ام جهت پاسخگویی داده بود، توانست فرهنگ ملی کشورهای مختلف را در شش حوزه بالا تعریف و مشخص کند. باید توجه داشت که چون این پرسشنامه به کارمندان ای بی ام داده شده بود، پس او خود بخود تفاوت ارزشهای فرهنگ سازمانی را از بررسیهایش خارج کرده بود. همچنین او ارزشهای فرهنگ شغلی، که از مجموعه ارزشهای فرهنگ شغلی کلیه شعبه های آّ بی ام بدست آورده بود، را با مقایسه مشترکات فرهنگی شغلی همگون و حذف آنها از معادله و یا بررسی هایش، خارج ساخته بود. در نتیجه آنچه که باقی مانده بود در واقع نمایانگر ارزشهای فرهنگ ملی سوال شوندگان بود. برای مثال، تصور کنید که پاسخ های داده شده به پرسشنامه هافستد را کارمندان اداری شعبه ای.بی.ام امریکا را با کارمندان اداری شعبه دیگر ای.بی.ام، برای مثال در ایران مقایسه کنیم. انچه مسلم است که هر دوی آنها دارای فرهنگ سازمانی – Organisational Culture – و فرهنگ شغلی - Occupational Culture – مشابه هستند، در نتیجه وجه تفاوت آنها در فرهنگ ملی آنها خواهد بود.

در زیر به چهار حوزه از شش حوزه ارزشی هافستد، در جدولهائی که نمایانگر تفاوت و در عین حال روشنگر این تفاوتها چه هستند، پرداخته شده است. بعد از توضیح هر حوزه، که در جدول مربوطه آمده، به جدول ردبندی ارزشهای فرهنگی 50 کشور، که توسط هافستد در بین سالهای 1967 تا 1973 انجام داده بود، از جمله ایران را برای بررسی و مطالعه شما می آورم.

 جدول (1)

جدول ردبندی هافستد، بر اساس تفاوت ارزشی جوامع در رابطه با فاصله "کوتاه" و "طولانی" از قدرت.